مرحوم محمد تقى مجلسى اول در کتاب «روضة المتقین‏» که در شرح «من لا یحضره الفقیه‏» تالیف نموده است در جلد نهم از طبع بنیاد فرهنگ اسلامى کوشان‌پور در کتاب طلاق در ضمن ادله بطلان سه طلاق در مجلس واحد از ص 30 تا ص 33، داستان بحث علامه حلى با علماى مذاهب اربعه تسنن و شیعه شدن سلطان محمد خدابنده را نقل مى‏کند و ما عین ترجمه عبارات او را در اینجا ذکر مى‏کنیم:

مسئله بطلان سه طلاق در مجلس واحد سبب ایمان سلطان محمد جایلتو - رحمه الله - (در این کتاب اسم سلطان محمد را جایلتو ذکر کرده است) شد، و داستان اینکه: او بر زنش غضب کرد و به او گفت: انت طالق ثلاثا «تو سه بار رها هستى‏».

و سپس از این عمل خود پشیمان شد و علما را گرد آورده و فرا خواند، همه علماء گفتند: هیچ چاره‏اى براى بازگشت تو به این زن نیست مگر آنکه محلل بگیرى!

سلطان به آنها گفت: در مسائل فقهیه در هر موضوعى و حکمى در نزد شما اقوال و آراء مختلفى هست! آیا شما با یکدیگر در این مسئله اختلاف ندارید؟ گفتند: نه.

یکى از وزراى سلطان گفت: عالمى در شهر حله هست که قائل به بطلان این گونه طلاق است.

سلطان نامه‏اى براى آن عالم نوشت و او را احضار کرد.

و در این حال که به سوى آن عالم رفته بودند، علماء عامه به سلطان گفتند: این مرد مذهبش باطل است چون رافضى است، و رافضیان عقل ندارند، و سزاوار نیست که پادشاه در طلب شخص خفیف العقل بفرستد.

پادشاه گفت: چاره‏اى نیست از آنکه حضور پیدا کند.

چون علامه حلى از حله بیامد، پادشاه تمام علماء مذاهب اربعه را فرا خواند و در مجلسى گرد آورد.

علامه چون مى‏خواست وارد مجلس گردد، نعلین خود را به دست گرفته و داخل مجلس شد، و گفت: السلام علیکم، و در پهلوى سلطان نشست.

علماء تسنن گفتند: اى پادشاه! آیا ما به تو نگفتیم که اینها ضعیف العقل هستند؟

سلطان گفت: از علت تمام این کارهائى که نموده است از او سئوال کنید!

علماء گفتند: چرا به سلطان سجده نکردى؟! و آداب ملاقات سلطان را ترک نمودى!؟

علامه گفت: رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم سلطان بود و مردم فقط به او سلام مى‏کردند، و خدا مى‏فرماید:

فاذا دخلتم بیوتا فسلموا على انفسکم تحیة من عند الله مبارکة (سوره نور 24- آیه 61).

«پس در زمانى که در خانه‏ها وارد مى‏شوید بر خودتان سلام کنید که این سلام تحیت مبارکى از جانب خداوند است‏».

و خلافى بین ما و شما نیست در اینکه سجده براى غیر از خدا جایز نیست!

علماء عامه گفتند: چرا در نزد سلطان نشستى؟

علامه گفت: جائى غیر از آنجا خالى و فارغ نبود. و کلمات علامه را مترجم تماما براى سلطان ترجمه مى‏نمود.

علماء گفتند: به چه علت نعلین خود را در دست گرفتى، و با خود در مجلس آوردى، و این عملى است که از هیچ عاقل، بلکه از هیچ انسانى سر نمى‏زند؟

علامه گفت: ترسیدم که حنفى‏ها آن را بدزدند، همچنانکه ابوحنیفه نعل رسول خدا صلى الله علیه و آله را دزدید.

حنفى‏ها گفتند و فریاد برآوردند که: حاشا و کلا ابداً چنین نیست، ابوحنیفه کى در زمان رسول خدا بود؟ تولد ابوحنیفه بعد از صد سال از زمان وفات رسول خدا، واقع شد.

علامه گفت: فراموش کردم، شاید آن کسى که نعل رسول خدا را دزدیده باشد شافعى بوده است.

شافعى‏ها صیحه زدند و گفتند که: تولد شافعى در روز وفات ابوحنیفه بوده است، و شافعى چهار سال در شکم مادرش ماند و به جهت مراعات ادب و احترام ابوحنیفه خارج نمى‏شد، و چون ابوحنیفه وفات یافت، شافعى از مادر متولد شد، و نشو و نماى شافعى در دویست ‏سال بعد از وفات رسول الله بوده است.

علامه گفت: شاید آن دزد مالک بوده است!

مالکى‏ها گفتند همان مطالبى را که حنفى‏ها گفته بودند.

علامه گفت: شاید آن دزد احمد بن حنبل بوده است!

حنبلى‏ها نیز همان گفتار شافعى را گفتند.

علامه در این وقت متوجه به سلطان شد و گفت: اى پادشاه، دانستى که هیچ یک از رؤساء مذاهب اربعه در زمان رسول خدا صلى الله علیه و آله نبوده‏اند، و در زمان اصحاب رسول خدا نیز نبوده‏اند، و این مطلب یکى از بدعت‏هاى آنان است که از میان مجتهدین خود فقط این چهار نفر را انتخاب نموده‏اند، و اگر احیاناً در میان آنان فردى باشد که به مراتب از آن چهار نفر افضل باشد باز جایز نمى‏دانند که بر خلاف رأى یکى از این چهار نفر فتوا دهد.

سلطان محمد گفت: هیچ یک از این چهار تن در زمان رسول الله صلى الله علیه و آله نبوده‏اند، و در زمان صحابه نیز نبوده‏اند؟

همگى متفقاً گفتند: نه.

علامه گفت: اما ما شیعیان همگى از امیرالمؤمنین علیه‌السلام که نفس رسول خدا صلى الله علیه و آله و برادر و پسر عمو و وصى آن حضرت است پیروى مى‏کنیم.

و بر هر تقدیر طلاقى را که سلطان واقع ساخته‏اند باطل است، چون شروط آن تحقق نپذیرفته است، و از جمله شروط دو شاهد عادل است، آیا پادشاه زن خود را در حضور دو شاهد عادل طلاق داده‏اند؟! سلطان گفت: نه، و علامه درباره این مسئله مشغول بحث ‏شد با علماى عامه و به طورى بحث کرد که همگى را ملزم و مجاب نمود.

سلطان، تشیع را اختیار کرد و جماعتى را به سوى اقلیم‏ها و شهرها گسیل داشت، تا آنکه بنام ائمه اثنا عشر خطبه بخوانند، و نام آنها را در مساجد و معابد بنویسند.